ذبيح الله صفا
763
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از غم لب بستن وحشى گشاد * در پى افسوس گفتن بسته لب سال تاريخش چو جستم از خرد * در جواب من گشود آهسته لب دست بر سر اى دريغا گفت و گفت * بلبل گلزار معنى بسته لب ( - 991 ) يكى از اكابر نيز فرموده كه : نظامى ز پا افتاد » « 1 » [ يعنى حرف آخر نظامى كه از آن بپاى نظامى تعبير كرده حذف شد ؛ و درين صورت « نظام » ( - 991 ) مىماند ] ، و همين تاريخ در چند قطعهء ديگر كه شاعرانى چون مير حيدر معمايى و ديگران گفتهاند تكرار شده است ، پس اينكه بعضى سال مرگش را نهصد و شصت و يك و نهصد و نود و دو نوشتهاند درست نيست . دربارهء علت وفاتش سخنانى هست كه اگر راست باشد مىتواند مايهء شگفتى خواننده گردد . مثلا بعضى نوشتهاند [ اوحدى بليانى و آذر ] كه از افراط در ميخوارگى مرد ، « عرق تندى نوشيد و خلعت بقا پوشيد » ، و برخى ديگر [ مؤلفان خلاصة الافكار و رياض الشعرا ] مدعى شدهاند كه وى بر دست « معشوق بىمروت خود ( ! ) كشته شد » در حالى كه مؤلف روز روشن گويد « وفاتش به مرض حمى محرقه . . . اتفاق افتاده . . . » . بهرحال وحشى در يزد درگذشت و همانجا در كوى « سر برج » به خاك سپرده شد و گويا همان زمان يا بعد از آن سنگى بر گورش نهادند كه اين غزل وحشى را بر آن كندند : كرديم نامزد به تو بود و نبود خويش * گشتيم هيچكارهء ملك وجود خويش . . . و بعيد نيست كه همين غزل منشاء رواج داستان كشته شدن وحشى بر دست « معشوق بىمروت خود » ( ! ) گرديده باشد . گور وحشى در كشاكش زمان محو و سنگ گورش از جايى بجايى برده شد تا آنكه خانزادهء دانشمند بختيارى امير حسين خان كه در سال 1328 شمسى حكمران يزد بود آن را از گلخن « حمام صدر » بيرون كشيد و در صحن ساختمان تلگرافخانهء آن شهر بناى يادبودى بساخت و آن سنگ
--> ( 1 ) - تذكرهء ميخانه ، ص 184 .